تبليغاتX
دوستت دارم محسن
دعا میکنم خوشبخت بشه

دوستان عزیز من دیگه اپ نمی کنم ممنونم از لطف همه شما محسن  هم زن گرفت خوشبخت بشه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 2:51 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دلم شکسته

به خاطر تو نوشتم تو که همه چیزم بودی همیشه وقتی میومدم تو وبلاگم دلم می خواست نظر تو اولین نظری باشه که می خونم اما ارزو به دل موندم دیگه واسه تو نمی نویسم اینجا هرچی نوشته میشه مال دل خونه خودمه نه مال تو  من که برات ارزش ندارم حتی واسه یه نظر ژش بهتره واست ننویسم محسن متاسفم ولی قبول کن که من عشق تو نبودم بای

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 9:27 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دلم شکسته

به خاطر تو نوشتم تو که همه چیزم بودی همیشه وقتی میومدم تو وبلاگم دلم می خواست نظر تو اولین نظری باشه که می خونم اما ارزو به دل موندم دیگه واسه تو نمی نویسم اینجا هرچی نوشته میشه مال دل خونه خودمه نه مال تو  من که برات ارزش ندارم حتی واسه یه نظر ژش بهتره واست ننویسم محسن متاسفم ولی قبول کن که من عشق تو نبودم بای

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 6:39 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
بدون شرح

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 8:37 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
غم غشق

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 2:30 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دوستت دارم

شب هست ..... 

   ماه هست اما تو نیستی

        چشم هست...

    اشک هست اما تو نیستی

       عشق هست

   من هستم.... اما تو نیستی....

   در دل من غوغایی بر پاست

   اشک بر گونه ام جاری هست ...

      اما تو نیستی ...

   احساس من به تو همچنان پایدار ست

   اما حسی از من در تو نیست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 2:29 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
...........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:11 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
...........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:2 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
...........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:1 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
.................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
...........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 11:57 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
.................

 

        دوستت دارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 11:47 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
جلوتو نمیگیرم

                      

 

 

  دیدی اخرش نموندی منو تا جنون کشوندی

                          دلی که دادم به دستت اخرش زدی شکوندی

                                     اخراش خوب شده بودی وبلاگمو خونده بودی

                                              اما چون خوندی رفتی دلمو بیشتر سوزوندی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 10:14 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
برو اما دلمو شکستی

 

 

 

 

 

 روزی که امدی انقدر خوب بودی که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم وقتی دستت را به نشانه دوستی به سویم دارز کردی در دل سپردن به تو تردید نکردم

تو را همنفس خطاب کردم و با تو سرود زندگی خواندم

امروز به خاطر قول هایی که دادی و نتوانستی به ان عمل کنی از تو دلخور نیستم قسمت ما این بوده چه حیف!!!!!!!!!!!!!!

انگار قسمت نبود که بمانی و از من نگهداری کنی

صدایی در گوشم گفت که او باید برود و تو از این به بعد باید مسیر زندگی را به تنهایی طی کنی

لحظه رفتن با اینکه اشک در چشمانم حلاقه زده بود ولی دعایت می کردم دعای خیر من همیشه بدرقه راهت خواهد بود و مطمئنم یک روز در یک جایی از زندگی ات نتیجه همه خوبی هایی که به من کردی را خواهیی دید

اگر قسمت نشد تیمار دار تو باشم مرا ببخش

تو می گویی شاید لیتقت مرا نداشتی که روزگار به تو دستور سفر داد ولی من می گویم شاید من لیاقت تو را نداشتم

برو و کوله بار غم هایم را روی دوشم بگذار که پس از این به تنهایی ان را با خود حمل کنم

خدا حافظ

نه..............نه داشت یادم میرفت چیزی را که هرگز به تو نگفتم و گذاشته بودم برای لحظه ای که به هم میرسیم بگویم حالا در لحظه جدایی و خداحافظی باید به تو بگویم تا همیشه در صندوقچه ذهنت در کنارت باشد

و روزهای تنهایی را با ان سر کنی

دوستت داشتم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت و همیشه در رویاهایم با تو خواهم بود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 10:11 قبل از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دوستم نداری..................

                  این نامه رو نوشت دلم واسه کسی که نمیاد

                       واسه کسی که می خوامش اون  اما من رونمی خواد

                        ......................................

                  کاش اون کسی که دیروز می گفت مال منه

                             خیلی راحت بگه که دیگه ازم جدا شده

                        

                      

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 10:47 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
محسن من دیگه نامرد نیست چون برگشته

 

 

 

 

 

 سلام به تمام بچه ها به تمامی اونایی که به من دل گرمی دادن یا اونایی که خواستن منو از عشق سردم کنن اونا که بهم دل گرمی دادن ازشون ممنونم و اونایی که خواستن باعث دل سردی من از عشق بشن باید بگم بستگی داره ادم تو عشق چقدر ثابت قدم باشه من که تا اخر عمرم دوست دار واقعی محسن خواهم ماند از دل محسن خبر ندارم که می مونه یا نه ولی من تا اخرش هستم کسی که عشقو تجربه نکرده و هوس بازه نسبت به عشق بی اهمیت و سرده  ستاره عزیزم ازت ممنونم که تو این روزهای دل تنگی و افسردگی منو تنها نذاشتی و کمکم کردی ستاره برام دعا کردی و من نتیجه دعاتو دیدم حالا من برات دعا می کنم که عشقت برگرده محسن عزیزم ااگه  این نوشته رو کامل می خونی میگم که من دوستت دارم و عاشقتم حتی اگه دوستم نداشته باشی و عاشقم نباشی محسن من بدون تو می میرم خوب شد که برگشتی اخه داشتم دیونه میشدم خیلی دوستت دارم خیلی محسن بدون تو می میرم از راه دور و قلبی پر مهر می بوسمت عزیزمممممم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:51 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
بوسه و گریه

 

  

ببین که چگونه لب های ساکتم در شهوت بوسیدن لب های معصوم تو سکوت کرده اند.

شاخه گل سرخی به روی چشمانت می گذارم وبا چشمانی بسته برای اولین بار تو را

می بوسم،آن هنگام که هر دو در شهوت تن غرق بودیم ،دیدی که خداوند می خندید،

خداوند خوشحال شده بود.پس بیا نترسیم و تا ابد لب هایمان را به هم گره بزنیم تا ابد ،

ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار.

اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ،براي چشمان معصومت

نگاه خواهم شدو براي گوش هايت صدا،براي نفس هايت گلو خواهم شد ودر رگ هايت

از خون خود خواهم راند وپس از مرگت براي جسدت كفن خواهم شد،مرا تنها مگذار،

مرا تنها مگذار،روزي كه خداوند تو را مي آفريداز او زمان مرگت را پرسيدم!مي داني

چرا؟براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم ،مي خواهم تا هميشه

برايم زنده باشي ،تا هميشه.تو ديگر تنها نيستي ،خانه اي خواهم ساخت برايت،از

استخوان هايم برايش ستون واز پوستم برايش سقفي ،قلبم را با برق شكاف سينه ات

مي شكافم واز گرمي خون رگ هايم براي شب هاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم

وتا هميشه در كنارت مي سوزم تا هميشه ودر عوض فقط از تو مي خواهم

                                 گونه هاي خيسم را پاك كني....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:50 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
نروووووووووووووووووو

 

 

حالا دیگر خوب می دانم

آرزوی آمدنت راهم

مثل سکوت زلال چشم هایت

به گور خیال های محال خواهم برد

اما دیگر به بی قراری این دل وامانده و

دل دل دیدارت مدیون نیستم

       من همه ی این سال ها آمدم

       از همه

      حتی کسانی که تو را نمی شناختند

      سراغ سادگی هایت را گرفتم

              اما تو نبودی 

تو انگار همراه آن گریه آخرین

برای همیشه رفتی

رفتی به جایی که دیگر

دست خیال و خوابم حتی

به گرد نگاه هایت نرسید

                                      حالا دامنه دریا

                                     تنها جایی ست که فراموش کردم

                                                                                 پی تو وترنم گریه هایت بیایم

وای اگر در این سال های دور

نزدیکترین من به باران

به وقت تولد ترانه هایم

                                 تنها مانده باشد...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:50 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
نمی بخشمت

 

 

نمي بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

 نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي ....

 بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

 نمي بخشمت ....

 بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:49 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
علامت عاشقی

 

 

وقتيکه با اون شخص بخصوص هستي فکرميکني که بهش بي اعتنايي ..ولي وقتيکه اون دور و اطراف نيست .چشمات دنبالش ميگرده....

پس تو عاشقي

کسي هست که هميشه باعث شادي تو ميشه..نگاهت  و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست

حتی اگراز اون شخص به خصوص انتظار نميره که واسه رسيدن صحيح و سالمش به مقصد خبر بده و تلفنت هم زنگ نمي زنه ..ولي بي صبرانه در انتظار تلفنش هستي....

اين همون زماني هست که  عاشقي

 

وقتيکه تو مي فهمي که نميتوني همه ايميل ها و اس-ام -اس هاي تلفنت رو پاک کني چون يه دونه اس -ام- اس يا ايميلش مال اون شخص بخصوص هست.

.تو عاشقي

 

وقتيکه بهت 2 تا بليط مجاني واسه سينما ميدن  و تو بدون شک به اون شخص فکر ميکني..

پس تو عاشقي

 تو به طور مداوم به خودت تلقين ميکني که :**بابا اون شخص بخصوص فقط يه دوست ساده هست.**ولي در عين حال نميتوني جذابيت هاي ذاتي اون  رو ناديده بگيري...

اين همون زماني هست که عاشق شده اي

در مدت زماني که اين مطلب رو ميخوندي ..اگه تصوير شخص بخصوصي هي تو فکرت نقش مي بست و ياد اون ميکردي

پس تو عاشق همون آدم شده اي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:48 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دلم ابریست

 
امشب باز آسمان دلم ابریست
دل بهانه ی تو را می گیرد
دیدنت را میخواهم و بودنت را
چه کنم با این دل شکسته ی بیقرار
که خواب و قرار از من گرفته
آخ که چه سخت است دلتنگی وندیدن ، دوست داشتن و بهم نرسیدن !
نازنینم ! بگو چه کنم
بگو از کدامین افق طلوع خواهی کرد
بگو با کدامین سحر خواهی آمد
بگو..... بگو چه کنم دردهای این دل بیقرارم را .......

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:47 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دل تنگم

 

دلم برای کسی تنگ است


که چشمهای قشنگش را


به عمق آبی دریا می دوخت


و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند


دلم برای کسی تنگ است


كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد


و پري دلم را با وجود خود خالي


دلم برای کسی تنگ است


کسی که بی من ماند


کسی که با من نیست


دلم برای کسی تنگ است


که بیاید


و به هر رفتنی پایان دهد


دلم برای کسی تنگ است


که آمد


رفت


...... و پایان داد


کسی ....


کسی که عاشقانه دوستش دارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:46 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
وای

 

 

چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی , دوخته بودم .

جاده ایی که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ

جاده ایی که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود .

امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم , دیروز به یادم می آید .

دیروزی که زمزمه ی کوچ سر دادی و رفتی . من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها و سختی ها رها کردی و رفتی .

راستی یادت هست چگونه رفتی ؟؟؟ و چرا رفتی ؟؟؟ مگر من چه کرده بودم ؟؟؟ آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره ی عشقت , گدا گونه به خانه ات روی آورده بودم , چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دانستم .

ولی افسوس !! در به رویم نگشودی .خدایا مگر من چه کرده ام که اینگونه از دست او دنیای دردم ؟؟؟

من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم .

من که شهره ی شهرشدم , ولی تو حتی مرا ندیدی .

من که با هر ناز تو خودم را نیازمندتر می دیدم , من که زندگی را با تو می خواستم , فقط با تو ...

پس چرا رفتی ؟؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی ؟؟؟

تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی , این است که , چرا آنگونه , ناگهان و غریب و سرد و رویایی !!

تو رو به غروب و من رو به تو ...

تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن !!

تو می رفتی و مرا می کشیدی .

من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید , خورشیدی که رو به غروب بود .

ناگهان از دستم رها شدی , یا دستانم از تو رها شد .

به هر حال جدا شدیم . تو از من و من از یک دنیا امید ...

من اشک می ریختم که برگردی , تو می خندیدی به من که برگردم ؟؟

من می سوختم و تو می سوزاندی .

من پریشان و پر از درد, تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی .

چهره ات هنگام رفتن یادم هست , لب هایت خندان بود , سینه ات مالامال از غرور ...

قلبت از سنگ و آوازخوان و شادان می رفتی و می رفتی ...

من زانو زده تسلیم عشق شدم , سرنوشت را باختم و دست هایم را از سوی تو باز ستاندم ...

دیده به جاده ایی دوخته بودم که خورشید می رفت ...

آغازش من بودم و پایانش خورشسید ارغوانی رنگ , و خط وسط جاده جای پای طلایی تو بود .

تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده , همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:45 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
ارزو

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل

دوری عشق تو باور کرده

دل من خسته

از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

واسه پیدا کردن قلب دلت

صحرا می رم

آخه تو رنگ چشات

حیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون

تو تک ستاره منی

به خداناز دوتاچشماتو

به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو ببینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:45 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
مردم

 

 

 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي كه بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو كه با خون خودم سرخشون كردم ، برات هديه ميكنم وعاشقانه كنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي تا بدوني دوستت داشتم و دير فهميدم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:43 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
بیدار

 

 

 

 

می توانستم بیدار بمانم تا به صدای نفس کشیدنت گوش کنم

 ولبخندت را تماشا کنم که در خواب بر لب داری

 وقتی که آن دورهایی و خواب می بینی

 می توانستم عمرم را در این تسلیم شیرین سر کنم

 می توانستم تا ابد در این لحظه غرق شوم

خوب هر لحظه که با تو می گذرانم

 لحظه ای است که چون جان حفظش می کنم

 نمی خواهم چشمانم را ببندم

نمی خواهم به خواب بروم

 چون دلم برایت تنگ می شود عزیزم

 و نمی خواهم برای هیچ چیز دلتنگی کنم

 چرا که حتی اگر خوابت را هم ببینم

 بهترین خوابها هم برایم کافی نخواهد بود

 هنوز دلم برایت تنگ می شود

 در کنارت آرمیدهام

و تپش قلبت را احساس می کنم

 و نمی دانم که چه خوابی می بینی

 و آیا خواب مرا می بینی

 بعد چشمهایت را می بوسم و سپاس می گویم به خداوند با هم بودنمان را

 تنها می خواهم با تو بمانم

در این لحظه تا ابد

 نمی خواهم چشمانم را ببندم

 نمی خواهم به خواب بروم

 چون دلتنگت می شوم عزیزم

نمی خواهم که دلم برای تبسمت تنگ شود

نمی خواهم که دلم برای بوسه ات تنگ شود

 تنها می خواهم با تو باشم

 همین جا با تو واینگونه

 تنها می خواهم تو را به خودم نزدیک نگه دارم

 و قلبت را نزدیک به خودم حس کنم

 و همین جا در این لحظه باقی بمانه تا آخر زمان

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:42 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
تو را خواهم برد

   

سوی چشمانم را فروکش:می توانم ببینمت

 وبی پا می توانم به سویت بپرم

 وبی دهان می توانم بخوانمت

بازوهایم را ببر تنگ دربرت می گیرم

بادلم چنانکه با دستانم قلبم را از تپیدن بازدارمغزم خواهد تپید

 واگر در مغزم اتش افکنی

 تورا در خونم با خود خواهم برد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:41 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
قسم

برام قسم بخور که پای من می شینی این تویی که باید قسم بخوری ما زنا همیشه قربونی عشقیم پس بیا یک کاری دیگه کنیم هردومون با هم قسم مس خوریم به چی؟ به حضرت عشق چطوری؟ کاری که نداره وضو می گیریم رو به مهتاب می شینیم خوب اون وقت چی باید بگیم؟ می گیم ای حضرت عشق ما هم بنده ی کوچک تو شدیم تو رو به همه عشقهای پاک وبی ریا دنیا کمکمون کن حالا که عاشق شدیم عاشق بمونیم ویک روزی بهم برسیم یعنی می رسیم؟ اگه تو بخوای اره خوب شاید من مردم اون وقت چی؟ اون وقتم منم می میرم واون دنیا به هم می رسیم وای .....چه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:39 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دروغ

 

 

ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد هر بار نگاهت کردم سرت پایین بود انگار این سکوت لعنتی می خواست تا ابد باقی بمونه من با موهام ور می رفتم وتو حواست به یخ های لیوان آب پرتقال بود و با نی داخل لیوان بازی می کردی یک دفعه گفتم نمی خوای چیزی بگی؟آروم : چه بگم؟:سرت رو بالا آوردی و نگام کردی و گفتی

اونی که باید حرف بزنه تویی بلاخره با مامان ایناصحبت کردی؟گفتم هنوز نه آخه تو که می دونی شرایط خونه ی ما چه طوریه؟تا آخر هفته بهشون می گم قل میدم فقط بذار از مشهد بیان سرت راپایین انداختی آروم گفتی می دونی این بار چندمه که قل میدی؟ با دست بخار بلند شده از فنجونه قهوه رو پخش کردم و گفتم این دفعه دیگه قولم قوله

منم از این لنگ در هوایی خسته شدم آروم ادامه دادم میای بریم خونه ی ما صحبت کنیم اونجا بهتر می شه حرف زد در مورد آینده و در مورد زندگیمون وسرت رو بلند کردی و زل زدی توی چشمام خودم رو جمع وجور کردم و گفتم البته هر طور راحتی گفتی روز اول هم با همین حرف خامم کردی یک دفعه بلند شدی و گفتی تو رو خدا تو رو به هر کسی که می پرستی به خانواده ات بگو من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم مامانم اینا دارن شک می کنن مخصوصا مامانم بلاخره هر چی باشه اون اون اونم یک زنه اشکات و پاک کردی وهق هق کنان از پله های کافی شاپ پایین رفتی یک قلوب قهوه خوردم خندیدم و با خود گفتم خیلی ساده ای

آیا این انصاف است کمی فکر کنید

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:38 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]
دلخوشی

 

 

 

 

مرد نشسته بود کف زمین دادگاه ، خودش را می زد . محتویات کیفش را خالی می کرد روی زمین فریاد می زد  : << طلاق نمی دم ، طلاق نمی دم >> دسته چکش را گرفته بود سمت زن . می گفت :

<< بیا بگیر همه زندگی ام مال تو >> . می گفت << برگرد ، خانه را به اسمت می کنم  >> .. زن اما اشک می ریخت و یک سره می گفت : << نمی خوام نمی خوام >> ، می گفت << پولت را نمی خوام . خانه ات را نمی خوام >> یکی گفت : << خانم چی می خوای بهتر از این ؟ >> زن گفت :

<< دلخوشی ...>>

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 9:38 بعد از ظهر [ بازگشت به بالا ]